خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

The Well-Timed One!

Love is all a matter of timing.
It’s no good
meeting the right person
too soon or too late.

Departure

مشکل اصلی این نیست که مشکل داری، اینه که من پرسیدم و نگفتی مشکل داری!
اگه می گفتی می فهمیدم که مشکل داری، ولی حالا که نگفتی هم می دونم مشکل داری هم می دونم که بهم نگفتی!
و این خوب نیست دوست من.

چهه!

با نقاب دلقک، با من زمزمه کن
آرامش تا ابد، زنده باد آزادی…

-.-

ینی من انقد آدم دَی.یوسی به نظر می رسم؟

خلایق هر چه لایق

همین روزاست که ملت به جای اینکه بگن مث سگ می ترسه بگن مث دولت می ترسه!
بعد حکمتی داره مخفف اسم یکیشون ان میشه اونیکی خر؟

تفاله

گاهی وقت ها پیش میااد یهو حس و حالت عوض می شود و احساس تنهایی می کنی. ببینم شما هم اینطور می شوید؟ که احساس تنهایی کنید یهویی، که یک نفری هم که بخواهیدش نشود باهاش حرف زد(این یکی را شک دارم)، که احساس کنید قلبتان درد می کند، که احساس خفگی کنید، که احساس کنید اینجوری نمی شود؟ فقط من نیستم که؟
دلم می خوااد انقدر خودم را سرزنش کنم به خاطر تمام فرصت هایی که از دست دادم، انقدر توی سر خودم بزنم، انقدر حسرت بخورم برای اینکه گذاشتم این بلا سرم بیاید که آخرش خود حس تنهایی فراموشم شود. با ناراحتی آن خیلی راحت تر از این حس لعنتی کنار میایم.
آدمی هم نیستم که ناراحتی های بزرگم را با کسی قسمت کنم. همش مال خودم است، رو این یکی بدجور احساس مالکیت دارم. کلا حرف هایم همیشه مال خودم است و کی دیگر؟ چند نفر دیگر نهایتش. بگیر برو تا تهش، آشناهام هیچی ازم نمی دانند و خب مسلما احساس نزدیکی نمی کنم اینجوری. بعد آخرش همش را گردن خودم می اندازم، ولی عوض نمی شوم. بعدش هم که همین می شود، چند وقت یک بار این حس لعنتی میاد سراغم و من دوباره به همه فرصت هاام و کارهاام و اینها فکر می کنم و آخرش به نتیجه نمی رسم.
قبل از اینکه حالم سر جااش بیاد و این نوشته را به جرم بی مورد بودن پاک کنم، بفرستمش. بهانه ای شد تا با این خراب شده یکم احساس نزدیکی کنم!

مرگ رنگ

کوچیکتر که بودم، راهنمایی فک کنم، زنگ هنرمون معلم گفت که یه نقاشی از دست مشت شده خودتون بکشید.
تیریپ اینایی که از فرط دقت زبونشون لا دندونشونه نشستم پای نقاشی و یه چیز تمیز و دقیق درآوردم از مشتم. پسره که جلوی من نشسته بود یه چیزی کشیده بود که اصن میزون نبود فقط یه خرده الکی خط خطیش کرده بود، بعد معلمه آخر جلسه نقاشی اونو به عنوان اولین نقاشی انتخاب کرد.
از اونموقع بود که دیگه دست و دلم به نقاشی نرفت و هیچ وقت توی نقاشی دقت به خرج ندادم…

کز سنگ ناله خیزد

من فقط یک چیزی بگم و برم. به طرفتون فحش می خواید بدید، ولی بهش نگید نوشته هاش چرتن. ممنون!

The Matrix

It start when we are born. For many years, we don’t know what’s going on. People are working on us. Then when it’s almost the time, we start to use other people’s Trials. Meanwhile we write some scrap-codes. We still have no idea of what we’re doing. Sometimes later we get a little bit of understanding, we figure out something’s going on around us. That’s when we start to give a goal to our coding. We decide about things, we choose ways, we draw red-lines, we move. Then we start hard-coding the core of our system. We code our decisions, goals, limits. It’s the very important part of our life, and it takes some time. When the core is ready, we start to investigate. We try to synchronize our core to world. We make our system on-line. Then we want to develope our system. We try to find the best to suit us. That’s when we search through other people and install some Adds to our core. From now on, we always change. We update our Adds or install/uninstall some Adds. But we barely can change the core. It’s tough and unreachable, it’s hard-coded, remember? We go on and on until we’re out of date, until we can’t help the world and we also cause bugs for other fresh systems. Then we know our time’s up, and the world executes “Halt” command and we’re sent to the place so called heaven/hell…

from a geek’s diary

Curtain’s up

اصن یه حال عجیبی دارم. نمی فهمم چیه، یه خرده سر در میارم ولی خب جاش نیست.
سرخوش هم معلوم نیست کجاست الان کاملا مچ می شد با حال و هوام، که حال دگرگون ما رو میزونش کنه.
لعنت.

نوشته‌های قدیمی‌تر »