خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Catalyst of my happiness, That’d be you!

مثلا سریال که می بینم، یا چیز خنده دار گوش میدم یا نگاه می کنم، وقتی تنها باشم به زوووور لبخند می زنم، شاید مثلا توی ذهنم لذت ببرم ولی ری اکشنی ندارم. اونوقت اگه با جمعی از دوستا باشم، حتی یه نفر، چنان راحت می خندم که بعضی وقتا خودمم تعجب می کنم. همه چیز خیلی خنده دار تر می شه. نمی دونم چرا!

گم شده‌ام.
تمام هیاهو و تکاپو همهمه‌ایست انگار. نمی‌بینم و نمی خواهم که ببینم. چیزهای بی‌ارزش تری در اطرافم هست که به آنها خیره شوم و بدانم که چه حقارتیست در این کار. جادوست انگار. نمی‌توانم می‌فهمی؟ نمی‌توانم.
دیواری هست که نمی‌شکند، مشتم کبودست از ضربه‌های بی امان، نمی‌شکند لامصب، چه کنم؟
هنوز هم افکار مسموم ریشه می‌دوانند، می‌گویند استعداد دارم، باهوشم، زرنگم، همه را می‌دانم. شده‌ام “ماشین پوچ یابی”. مگر چند تا از این ماشین‌ها روی زمین داریم؟ منحصر به فردم لابد!
سرداب نیست، نم دارد، شرجیست، گرم است، غیرقابل تحمل. نمی‌توانم حتی توی ذهنم بگردم، بوی تعفن می‌دهد، حس مرگ…
در آن آخرها، آن پستوها، چیزی پیدا نمی‌شود. می‌شودها … نمی‌توانم. چه کنم؟ نمی‌دانم.
ندانستن … نتوانستن … نفهمیدن … نکردن … نخواستن!

چه وحشتناک، این منم؟ هستم، ولی نباید باشم. کاذب است، نباید اعتماد کنم به این وجود، هنوز مسموم است، پرستار می‌خواهد، کمک می‌خواهد، زنده است. نیمه‌ای البته. باقیش پوسیده، گندیده، دوا و درمانی برایش پیدا نمی‌شود.
پر است از این الفاظ حرفهایم، گرم است، سرم می‌سوزد، مثل اینکه گندزدایی برایش گران تمام شده، آری گران…
می‌دانم، یعنی همیشه می دانستم، همین دانستن شد نخواستن، آخرش همان می‌شود که باید بشود … سرپا…
نمی‌خندم، بدم می‌آید، فقط وقت می‌خواهم، وقت …
راستی ببینم یک شبانه روز چند ساعت است؟
گم شده ام…

===

اینو توی بلاگ سیصد و شصتم پیدا کردم. فک کنم مال سال اول دانشگاهه. دوسش داشتم گفتم اینجام باشه.

All In

زندگی مثل پوکر نیست. وقتی All in کنی حتما می‌بری.

Californication, S01E06, Mia’s note

“Rome is burning, “he said, as he poured himself another drink, “Yet here I am, knee-deep in a river of pussy.” “Here it comes,” She thought, “another self-indulgent, whiskey-soaked diatribe about how fucking great everything was in the past and how all us poor souls born too late to see the Stone at wherever or snort the good coke like they had at studio 54, well we had all just missed out on practically everything worth living for.”

And the worst part was, she agreed with him.

“Here we are,” she thought, “at the edge of the world, the very edge of western civilization, and all of us are so desperate to feel something, anything, that we keep falling into each other and fucking our way towards the end of days.”

همينجوري

بابام يه عادتي داره هروقت خالي‌بندي يا اغراق علمي مي‌كنه يه نيم‌نگاهي به من مي‌اندازه. بعد منم اخلاقش دستمه ديگه هروقت اين كارو مي‌كنه به حرفش گير مي‌دم سوال پيچش مي‌كنم تا اصلاحش كنه. سر‌به‌سر باباها گذاشتن لذت خاصي داره!

عادت‌هاي بد غذايي

يه گهايي هس تو زندگي كه كلا نبايد بخوريشون. تبصره پذير هم نيستن. فقط نباس بخوريشون.

Sad sad saad boy…

امشب از چت كردن بيشتر از بازي لذت بردم. گذاشتمش كنار نشستم چت كردم. همين

Penny for my thoughts

Yeah we say making change starts with the little things you do. Revolution begins at home but for most of us it ends there too. We’re doing something, we’re making changes, Like change in the brand of wrap we buy. We say it makes a difference but that’s just another lie…

Crawlin’

This lack of self-control I fear is never ending, Controlling, I can’t seem to find myself again, My walls are closing in … God in sense of confidence I’m convinced that is just too much pressure to take … I’ve felt this way before, so insecure.

برگشتم اينجا، شايد.

There is nothing else I can say.

مهم نيست اسمش را چي بگذاري، چه جنسي باشد، چند ساله باشد، چه تيپي باشد. هيچ‌كدام مهم نيست. مهم فقط اين است كه در قلبت را برايش باز كردي و او موقع رفتن كوبيدش، بدجور هم.

اختصاصي پريزما

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.