گم شدهام.
تمام هیاهو و تکاپو همهمهایست انگار. نمیبینم و نمی خواهم که ببینم. چیزهای بیارزش تری در اطرافم هست که به آنها خیره شوم و بدانم که چه حقارتیست در این کار. جادوست انگار. نمیتوانم میفهمی؟ نمیتوانم.
دیواری هست که نمیشکند، مشتم کبودست از ضربههای بی امان، نمیشکند لامصب، چه کنم؟
هنوز هم افکار مسموم ریشه میدوانند، میگویند استعداد دارم، باهوشم، زرنگم، همه را میدانم. شدهام «ماشین پوچ یابی». مگر چند تا از این ماشینها روی زمین داریم؟ منحصر به فردم لابد!
سرداب نیست، نم دارد، شرجیست، گرم است، غیرقابل تحمل. نمیتوانم حتی توی ذهنم بگردم، بوی تعفن میدهد، حس مرگ…
در آن آخرها، آن پستوها، چیزی پیدا نمیشود. میشودها … نمیتوانم. چه کنم؟ نمیدانم.
ندانستن … نتوانستن … نفهمیدن … نکردن … نخواستن!
چه وحشتناک، این منم؟ هستم، ولی نباید باشم. کاذب است، نباید اعتماد کنم به این وجود، هنوز مسموم است، پرستار میخواهد، کمک میخواهد، زنده است. نیمهای البته. باقیش پوسیده، گندیده، دوا و درمانی برایش پیدا نمیشود.
پر است از این الفاظ حرفهایم، گرم است، سرم میسوزد، مثل اینکه گندزدایی برایش گران تمام شده، آری گران…
میدانم، یعنی همیشه می دانستم، همین دانستن شد نخواستن، آخرش همان میشود که باید بشود … سرپا…
نمیخندم، بدم میآید، فقط وقت میخواهم، وقت …
راستی ببینم یک شبانه روز چند ساعت است؟
گم شده ام…
===
اینو توی بلاگ سیصد و شصتم پیدا کردم. فک کنم مال سال اول دانشگاهه. دوسش داشتم گفتم اینجام باشه.
نخونده بودم قبلا قشنگ بود رفیق
منم نخونده بودم, اما اگه الان نوشته بودی شاید افتخار می کردم بهت.
گفتم آشناست!
یه آدم تا کِی وقت می خواد.